غنچه زخم وطن وا مي شود

درگلوبغضي، شكوفا مي شود

شب د هن واكرده كا بل رادريد

عصمت لبخند يك گل را دريد

اززمين ازآسمان خون مي چكيد

ازجبين كهكشان خون مي چكيد

تيرباران شد درخت سبزما

برزمين افتاد بخت سبزما

شد روان ازتيشه فرهاد خون

ازاميد رفته اي برباد خون

كوه را د يد م‹‹ چپن›› برشانه اش

سرگذ شت مرد وزن برشانه اش

‹‹ د شت برچي›› شعله ورازجنگ بود

چشمه سارخون، د ل هرسنگ بود

چنگ مي زد تيرگي فانوس را

تابروياند به دل كابوس را

منتشرشد خون عاشق روي خاك

رونق سرخ شقايق روي خاك

‹‹ بابه›› عشق سربلند مردم است

نام ا وروييده مثل گندم است

خون دل ازديده جاري مي شود

هد يه برروح مزاري مي شود